مرا عهدیست …

اوایل کارم تماشای جهان بود! دوست داشتم رسما دوست داشته شوم و به افرادی که در اطرافم دوست داشته میشدند لبخند میزنم! بعد ها فهمیدم می توانم کسی را دوست داشته باشم، اما به این دقت نکردم که شاید کسی مرا دوست نداشته باشد و بخشی از عمرم برفت! 

آنموقع جوان تر بودم و امیدوار تر! حتما کسی بود که بشود هم دوستش داشت و هم دوست داشته شد! پس باز هم منتظر ماندم ، صبر کردم، کنکاش کردم! تا دوباره پیدایش کردم! دوستش داشتم و مرا دوست داشت!

بعدتر ها اتفاق زیاد افتاد، فهمیدم نمیتوان نان در عشق زد و خورد، و به راستی زندگی در این دنیا خشن تر از چیزی بود که فکر می کردم! فهمیدم وظایفم زیادتر از آن چیزی است که فکر می کردم و باید انجامشان دهم، و فهمیدم ، همین چند روز پیش، که زیاد هم نباید مهربان بود، زیاد هم نباید کوتاه امد، زیاد هم نباید ساکت ماند! گرچه همه اینها خلاف اساس فکر و اخلاق من بود. معلم در روزهای دور می گفت: چو معشوق ناز کرد، شما نیاز کنید که معشوق همه ناز است و عاشق همه نیاز! از لیلی و مجنون برایمان گفت، شیرین و فرهاد، از ویس و رامین که مرام عاشقی چه بوده و اکنون آنان که کباده عاشقی به سینه میکشند چه گلی به سر دنیا زده اند؟ هیچگاه دوست نداشتم فقط کباده کش باشم. اصلا از آن روز در هرجا کباده ای دیدم یاد عاشقی می افتادم و بلافاصله لبخند میزدم، گرچه این روزها با دیدنش گریه می کنم …

شنیده بودم زندگی فراز و نشیب دارد، اما درکش نکرده بودم! هیچوقت حتی فکرش را هم نمیکردم چنین بشود که شده! من طرفدار سختگیری و قانون گرایی شدید نیستم! اما به عشق و آرامش و صداقت شدیدا اعتقاد دارم! قانون خوب است، اما بد نیست گاهی هم شکسته شود! تعهد خوب است به شرطی که در دل بسته شود، نه روی پاره برگی بی جان! اما عشق و آرامش و صداقت هر سه حتما، حتما و حتما باید باشد! سه اصل که سخت هم نیست و بودنش هم حیاتیست! کسی را می شناسید که بدون اینها زنده باشد؟ چون تا اینها نباشند هیچ چیزی برای وجود امید نیست. به هر حال همه ما اینها را از یکی دریافت می کنیم …

آدمی می تواند بدون غذا یک هفته ای شاید دوام آورد، بدون آب چند روز و بدون هوا حتی چند دقیقه، اما بدون امید لحظه ای تاب نخواهد آورد …

این شبها خندوانه زیاد می بیننم و حتی دورهمی را! دلم برای از ته دل خندیدن تنگ شده و دلم برای روزهای شاد از دست رفته هم تنگ شده! برایشان برنامه هایی دارم، نمیخواهم در خانه بنشینم اما صبر می کنم تا بیاید، بیاید تا در خنده هایم سهیم باشد!

 


 

پ.ن: وبسایتم هر هفته یکشنبه راس بیست و سی دقیقه به روز میشه

ابراهیم عطائی

ابراهیم عطائی، زاده ی یازدهم اردیبهشت سال 70 خورشیدی در بیرجند است. وی دوران ابتدایی خود را در شهر تربت جام سپری و درسال 81 به زادگاه خود بازگشت. از همان دوران به طور خودخوان به مطالعه در حیطه ی نجوم آماتور پرداخت. دیپلم رشته علوم ریاضی-فیزیک را در سال 87 دریافت کرد. در سال 88 با ورود به موسسه علوم آسمان مهر فعالیت های نجومی خود را بطور تخصصی تر پیش گرفت. علاقه ی وی بیشتر در حوزه اخترزیست شناسی، عکاسی آسمان شب، نجوم آماتور و آموزش آن است. وی دانش آموخته دانشگاه ملی بیرجند در رشته آمار می باشد و به کاربرد این علم در سایر علوم علاقه بسیار دارد. از جمله مسئولیت های علمی وی میتوان به موارد زیر اشاره کرد: مدیر عامل موسسه علوم آسمان مهر عضو هیئت موسس کانون نجوم سپهر دانشگاه ملی بیرجند نویسنده سایت علم بازار مدیریت پروژه کشوری اطلس راهبردی نجوم مقدماتی دبیر علمی همایش های ماهانه علمی ایران مدرس نجوم مقدماتی و عکاسی نجومی عضو سابق دیپارتمان اخترزیست شناسی آیوتامی

شاید این مطالب را هم دوست داشته باشید

۴ پاسخ

  1. سهیلا گفت:

    بقول ابوالفضل جلیلی ما عشق میخوایم…جامعه ما درگیر ی بیماری مدرن به اسم بی عشقی بنظرم…ما عشقای قوی ساده صادق متعهد و وفادارانه میخوایم…میشه توعشق نون زد و خورد اگر عشق عشق باشه…این روزام هست ازین عشقا فقط کمه…کاش بیشترباشن عاشقانه های اطرافمون

  2. فاطمه.ش(شباهنگ) گفت:

    من دلم واسه خودم تنگ شده قبل هر چیزی 🙁

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا سوال امنیتی را پاسخ دهید. *