سر سفره‌ی ناهار بود و سیف‌الله مثل قحطی‌زده‌های جنگ جهانی، قاشق پشت قاشق لقمه‌های غذا را در دهانش مَتپاند. نه با عزت، نه با وقار، نه حتی مثل آدم؛ که ای سگ بریند به اختیار آدم گرسنه. عینهو کامیونِ شن‌کش پر سر و صدا، با دهانی نیمه‌باز، نگاهی رو به بشقاب و سری خمیده، که اگر از دور نگاه می‌کردی فکر می‌کردی دارد راز کیهان را توی برنج‌ها جست‌وجو می‌کند. ناگهان چشمش افتاد به پیازچه‌ها! یاد حرف‌های زیبایش افتاد که چقدر عاشق پیازچه بود…
عالم و آدم با دیدن چشم‌های مشکی و شهلا یاد معشوقه‌شان می‌افتند، این سیفی خدازده با دیدن پیازچه، انگاردنیا روی سرش آوار شد. اشک در چشم‌هایش حلقه زد و شانس آورد که بی‌بی کبری هنوز سر سفره نیامده بود، وگرنه چنان استنتاقش می‌کرد که در کتب تعلیمی ساواک هم نیامده باشد.

سیف الله آدم شاخصی نبود، مراد اینگه نه قلدر محل بود نه مایه دار بود نه خیلی امور مهمی داشت، یکی بود مثل بقیه خلق الله، مشت نمونه خروار، از هر ۱۰ نفر ۸ نفرشان خود سیف الله بودند ، آنقدر مثل او زیاد بود که در چشم بقیه او اصلا حضور نداشت! تنها چیزی که او را مستثنا می کرد به قول خودش همین زیبا خانم دختر آقا معلم بود …

خودش می‌گفت عشق، آدم را عجیب، عجیب می‌گند. یعنی همین‌طوری‌ که داری سبزی خوردن می‌خوری و هیچ‌کس هم کاری به کارت ندارد، یهو چشمت به پیازچه که می‌افتد، فلان جایت می‌زند بالا… (انشاالله منظورش ضربان قلب بوده)، زبانت قفل می‌کند و چشم‌هات شره می‌کند. این یعنی عشق، یا بهتر بگویم: تباه‌شدگی رسمی احساسات یک آدم معمولی در برابر یک بی‌محلی مجلل.

طوری که وقتی تو صف نانوایی ایستاده ای و شاطر داد می زند: “کی بعدیه؟”، یه لحظه حس می‌کنی صدای دلخواه توست و بی‌اختیار سلام می‌کنی. یا وقتی اسم خیابانی بی‌ربط را می‌شنوی، نفست بند می آید چون یک روز بارانی در همان خیابان سایه‌ش از کنارت رد شده بود. اینطور چیزها را سیف‌الله خوب بلد بود. بلد بود و با بی‌زبانی خاص خودش تمامش را  برای خودش نگه می‌داشت.

اما حالا سال‌ها می گذرد. حالا سیف‌الله مانده، با یک لقمه‌ی پیازچه و یک دل تنگ. یک دل تنگی بی‌صاحب، بی‌جواب، بی‌خریدار. توی دفتری که سرنوشتش را با خودکار بیک آبی نوشته اند و هیچ اثری از “و سرانجام با هم پیر شدند” نیست. فقط چند صفحه خط‌خوردگی‌ست و غلط‌غلوطی‌هایی که اصلا برو گم شو بابا …

سیف‌الله خودش را داماد آقا معلم می‌دید؛ با کت خاکستری و کفش براق، موی شانه‌زده و دهان آب کشیده. خیال می‌کرد قاپ دختر را دزدیده، اما این قاپ، مثل ماهی از دستش در رفت. آن دل‌دادن و قلوه‌ گرفتن هم گویا فقط در دل خودش جریان داشت. زیبا، انگار فقط در همان روزها مایل بود، بعدش مثل بخار نازک چای از لب استکان، کم‌کم محو شد. نه با جنگ، نه با داد و فریاد، فقط با سکوت. اولش جواب‌ها کوتاه‌تر شد. بعد جواب‌ها دیرتر آمد. بعد در نامه‌هایش از هوا نوشت ولی نه از دل، از حال مادرش نوشت ولی نه از حال خودش. و آخرین جوابش پنج کلمه بود:
“دریافت شد. ممنون از محبت‌تان.” که لال شوی دختر با این جواب هایت.

سیف‌الله اما دست‌بردار نبود. نه به این دلیل که نفهم بود، یا حالیش نبود دختر دارد کم‌ کم عقب می‌ کشد، نه. فقط چون دل داده بود. آن هم از آن دل‌هایی که مثل پوتینِ کهنه، بند ندارد که بتوانی جمعش کنی.

می‌نشست پشت میز لق‌ لقو، چراغ نفتی را روشن می‌کرد، خودنویس را جوهر می‌زد، کاغذ خط‌دار را صاف می‌کرد و می‌نوشت. اول با «سلام» شروع می‌کرد و نیم‌ساعتی به همان کلمه فکر می‌کرد. بعد از احوال محله می‌نوشت، از گوجه‌هایی که امسال بی‌بو شده‌اند، از اینکه دیشب خواب دیده بی‌بی کبری زامبی شده، از جوش پای مرغ کمال خان، از معرکه گیری که دیروز توی محل ضایع شده بود و ملت یک شکم سیر به او خندیدند. همه‌چیز را می‌گفت، جز آن‌چیزی که باید می‌گفت.

هر بار نامه‌ای می‌فرستاد و جوابی نمی‌گرفت، با خود می‌گفت: « لعنت به این طالع شوم و بخت دون و ایام بوقلمون… که هم خوش‌رنگ است، هم بی‌رحم.»

تا اینکه یک روز، آخرین نامه را نوشت. نه با سلام، نه با احوال‌پرسی، نه با امید. فقط این چند خط را:

زیبا خانم،
ایام همچنان بوقلمون است.
من هنوز هستم.
ارادتمند – همان سیف‌الله همیشگی، با همان دل.

پاکت را بست، لیس زد، تمبر زد، انداخت در صندوق. اما دیگر پستچی نیامد. شاید استعفا داده بود،شاید مرخصی بود، شاید خسته شده بود بس نامه های بی جواب سیف الله رو با خود میکشید، شاید به حق پنج تن مرده بود،شاید هم…

دنیا دیگر حوصله‌ی عاشق‌هایی مثل سیف‌الله را نداشت. با این همه سیف الله پشت همان میز کهنه نشست، کلاهش را کج کرد، به ته کوچه زل زد. همان کوچه‌ای که یک‌بار، خیلی سال پیش، زیبا از آن رد شده بود.

از آن روز دیگر نامه‌ای ننوشته. اما خودکارش هنوز جوهر دارد، دفترش هنوز پر نشده، میز لق‌لقو هنوز همان‌جاست. و خودش گاهی، بی‌دلیل، بی‌فایده، دستش می‌رود سمت کاغذ.
می‌نویسد.
خط می‌زند.
می‌خندد.
و زیر لب می‌گوید:

«خب… شاید این یکی دیگه جواب بده.»

و ما؟
ما هنوز نمی‌دانیم.
آیا جواب داد؟
یا باز هم فقط… مهر «مرجوع به مبدا»  خورد؟

 


 

پایان تحریر به تاریخ بیست و هفتم تیرماه سنه ی یکهزار و چهارصد و چهار هجری خورشیدی بعد از مدت یک یا دو سال …

2 پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا سوال امنیتی را پاسخ دهید. *