رازی دنبال طلا بود، من دنبال چایی که تمام نشود

بذارید از همون اول صادق باشم: من آدم مهمی نیستم. نه فیلسوفم، نه عارف، نه حتی اون آدمی‌ام که کتاب‌های فلسفی رو تا آخر می‌خونه. من اون کسیم که کتاب فلسفی رو باز می‌کنه، دو صفحه می‌خونه، می‌بنده، می‌گه «عمیق بود» و میره چایی دم می‌کنه. البته اگه راستشو بخواید، ترجیح می‌دادم به جای فلسفه، […]

از زیبا فقط قبض رسید

سر سفره‌ی ناهار بود و سیف‌الله مثل قحطی‌زده‌های جنگ جهانی، قاشق پشت قاشق لقمه‌های غذا را در دهانش مَتپاند. نه با عزت، نه با وقار، نه حتی مثل آدم؛ که ای سگ بریند به اختیار آدم گرسنه. عینهو کامیونِ شن‌کش پر سر و صدا، با دهانی نیمه‌باز، نگاهی رو به بشقاب و سری خمیده، که […]