راستش وقتی نشستم پای The Ron Clark Story، حس کردم دارم یه جور کتابِ قصه می‌بینم. نه از اون قصه‌هایی که واسه بچه‌ها نوشته‌ن، از اونایی که یه جاهایی وسطش یهو گلوت می‌سوزه، یه جایی لبخند می‌زنی، یه جایی بی‌اختیار سرت رو تکون می‌دی و زیر لب می‌گی: «ایول!» یا «چقدر خوبه این بشر.» راستش اون چیزی که بیشتر از هر چیز دیگه بهم چسبید، نه متود درس‌دادنش بود، نه شور و حرارتش، بلکه ایمانش بود. ایمانش به بچه‌ها، به اینکه حتی اگه دنیای دور و برت یه ویرونه‌ی کامل باشه، باز می‌تونی یه اتاق کوچیک بسازی و توش امید بکاری.

ما همیشه شنیدیم معلمی شغل انبیائه…  ران کلارک دقیقاً اونجایی واستاد که انبیا وایمیستن. اون وسطِ سختی، وسطِ بی‌پولی و بی‌امیدی، وسطِ دیوارای سیاه. اونجا که همه می‌گن ولش کن، نمی‌ارزه، اونجا بود که این مرد وایساد و گفت: «نه، می‌ارزه.»

وقتی فیلم جلو می‌رفت، ناخودآگاه پرت شدم تو گذشته. صندلی های مدرسه. به اون بوی خاص دفتر کلاس، به صدای گچ خوردن روی تخته، به معلم ادبیاتم که وقتی از سعدی حرف می‌زد از رستم میگفت، انگار از یه عشق ممنوعه تو دل خودش داره می‌گه. به دبیر حسابان که وقتی نمودارها رو می‌کشید، حس می‌کردم با یه جادوی تصویری دارم دنیا رو می‌فهمم. یا وقتی کف میگفت بین دو نقطه ی مشخص بینهایت مسیر وجود داره و همین منو تشویق کرد به فکر کردن به راه های دیگه برای رسیدن به یک هدف مشخص، به معلم فیزیک که بزرگ‌ترین درسش این نبود که «سرعت یعنی جابجایی بر زمان»، بلکه اینکه جهان این‌قدر بزرگه که اگه نفهمیدیمش، عیبی نداره. آدم با این معلم‌ها، با این چراغ‌ها، نمی‌تونه عادی بمونه.

ران کلارک تو این فیلم، نه فقط درس می‌ده، نه فقط نمره می‌ذاره. اون دست می‌ندازه تو دل بچه‌ها و دردشون رو میکشه بیرون. بچه‌هایی که عادت دارن کسی باورشون نکنه. این مرد، کاری می‌کنه که این بچه‌ها یاد بگیرن خودشون به خودشون ایمان بیارن. و این، به نظر من، کار هر کسی نیست. این، یه جور جادوئه. یه جادویی که با عشق قاتی شده و تبدیل شده به معجزه.

من خودم هنوزم یه جاهایی ته دلم اون شاگرد خیال‌پردازم. همونی که منتظر بود یکی بیاد بگه: «می‌تونی!» همونی که اگه یه جمله‌ی ساده از یه معلم می‌شنید، تا مدت‌ها باهاش زندگی می‌کرد. هنوزم گاهی، وقتی یکی حرف حساب می‌زنه، ته دلم می‌لرزه. چون یاد اون کلاس‌ها، اون صداها، اون نگاه‌ها می‌افتم. چون یاد معلم‌هایی می‌افتم که اگه نبودن، من الان یکی دیگه بودم. شاید خاموش، شاید نصفه، شاید بی‌جهت.

این یادداشت رو ننوشتم که بگم فیلم خوبیه. نه، نوشتم چون تهش یاد خودم افتادم. یاد همه‌ی اونایی که یه روز تو تاریکی ما یه شمع روشن کردن. حالا نوبت شماست. بیاید برام بگید. از معلم‌هاتون، از اون کلاس‌هایی که یه چیزی توشون با شما موند. شاید یه جمله، شاید یه لبخند، شاید یه سکوت. دوست دارم بدونم اون چراغ زندگی شما کی بوده. چون اینا همشون داستانن… و داستان، وقتی گفته نشه، خاموش می‌مونه.

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا سوال امنیتی را پاسخ دهید. *