
گاهی فکر میکنم اگر خاطرهها بو داشتند، دنیا پر میشد از عطرهای عجیب و غریب. بعضی از خاطرهها حتماً بوی نان تازه میدادند، همان بویی که نصفهشبها از نانوایی کوچه به مشام میرسید و آدم را بیدلیل خوشحال میکرد. خاطرات سادهای که هیچ اتفاق بزرگی همراه خود نداشت، اما هنوز وقتی به یادشان میافتم، یک لبخند بیهوا روی صورتم مینشیند.
بعضی خاطرهها هم شاید بوی باران بعد از ظهر پاییزی را داشتند. خیس و سرد، اما پر از آرامش. مثل وقتی که بیدلیل قدم میزنی و باران نمنم میزند روی شانههایت، و تو حس میکنی همهچیز در جای خودش است. این بوی خاک خیس انگار یادآور همهی لحظههای کوتاهیست که گذشتند اما ردشان هنوز مانده.
اما خب، همه چیز هم خوشبو نیست. بعضی خاطرهها بوی تلخ قهوهای را دارند که در نیمه شب سرد خورده باشی، وقتی کسی برایت پیامی نفرستاده و خانه ات در سکوت فرو رفته. بوی تلخِ ماندگار، درست مثل حس جا ماندن از چیزی که دیگر هیچوقت تکرار نمیشود. اینها همان لحظههایی هستند که یادآوریشان هم سنگین است.
گاهی هم بعضی خاطرهها بوی عطر کسی را دارند که دیگر کنارت نیست. عجیب است چطور یک رایحهی ساده میتواند قلبت را تا عمق بلرزاند. بوی یک شال، یک اتاق، یا حتی صابون سادهای که یکبار دستش را با آن شسته بود. این بوها هیچوقت نمیمیرند، حتی اگر آدمها از زندگیات بروند.
اما بعضی خاطرهها بوی امید دارند، مثل بوی چای داغی که صبح زود کنار پنجره میخوری. همان لحظهای که حس میکنی هنوز میشود شروع کرد، هنوز میشود روز را بهتر ساخت. این بوها سادهاند، اما محکم؛ مثل یک دست گرم روی شانه که میگوید «هنوز ادامه بده».
شاید اگر چشمهایمان میتوانستند بو ببینند، میفهمیدیم زندگی چیزی جز ترکیب همین رایحهها نیست. بوی شیرین و تلخ، گرم و سرد، آشنا و غریب. و شاید راز ماندگار شدن بعضی لحظهها همین است: اینکه در حافظه مان نه به شکل تصویر یا کلمه، بلکه مثل عطری ماندگار ذخیره میشوند؛ عطری که هر وقت از کنارش بگذری، دوباره همهچیز را زنده میکند.