
راستش همه چیز از یه کلیپ اینستاگرامی شروع شد. نشسته بودم بیهدف اسکرول میزدم، که یکی گفت: “ریاضی ابداع شده یا کشف شده؟” و خب… رفت توی مغزم مثل یک معادلهی حلنشده، مثل یه سؤال بیپاسخ. سالهاست معادلهای حل نکردهم، اما این سؤال یه دعوت بود برای فکر کردن، برای کندوکاو توی لایههای هستی.
اصلاً ریاضی چیه؟ یه زبان؟ یه ابزار؟ یا یه راز ازلی که در کوه و دشت و ستاره نهفته شده؟ گاهی حس میکنم ریاضی مثل شعر حافظه؛ نه اینکه فقط ساخته باشیمش، بلکه اون همیشه بوده، فقط باید دستی بیاد و خاک روش رو کنار بزنه. انگار اعداد، مثل نتهای پنهان یک موسیقی کیهانی، در فضا شناور بودن تا اینکه بشر اومد و اونها رو شنید، نوشت و بهشون اسم داد.
بعضیها میگن ریاضی ابداع انسانه. میگن ما برای شمارش گوسفندامون عدد ساختیم، بعد جدول ضرب رو ساختیم، بعد مشتق و انتگرال. اما این وسط یه چیزی اذیتم میکنه: اگه ریاضی ابداع ما بود، چرا اینقدر خوب کار میکنه؟ چرا قانون جاذبه رو میتونه فرمولبندی کنه؟ چرا باهاش مدار ماهواره درمیاد یا پیشبینی مسیر ستارههای دنبالهدار؟ نمیشه که فقط یه ساختۀ ذهنی باشه و اینقدر دقیق به دل واقعیت بزنه. نمیشه… نه اینقدر هماهنگ.
شاید ریاضی مثل نوریه که از اول تو جهان بوده. مثل اون نوری که از لابهلای شاخههای درخت میزنه تو چشممون و ما فقط پنجره رو باز کردیم. شاید هم مثل دانهایه که توی دل زمین کاشتیم و حالا داره به شکل بینهایتهای زیبا سبز میشه. شاید هم هر دو: کشف شده و ابداع شده. ما اون رو کشف کردیم، بعد برای درکش، براش اسم گذاشتیم، شکل دادیم، نظم ریختیم.
اون چیزی که حالا ازش مونده، نه فقط یک علمه، بلکه نوعی نگاهه. نگاهی که میگه جهان، حتی توی بینظمترین حالتش، یه نظمی توی خودش داره. انگار خدا معادلات رو با دست چپش نوشته، بعد با دست راستش رنگ زده، و ما هنوزم داریم با ذرهبین به اون کلماتِ نانوشته نگاه میکنیم. بعضیها اعداد رو خشک و بیاحساس میبینن، اما من فکر میکنم هر عدد یه داستان داره. π (پی) مثلاً، یه عدد نیست، یه ماجراجویه بیپایانه که هر چقدر هم بگردی تهش نمیرسی.
و حالا؟ حالا دیگه دنبال حل معادلهها نیستم. ولی این سؤال، خودش یه معادلهست. و فکر کردن بهش، شاید همون حسیه که وقتی از پنجرۀ قطار به دوردست خیره میشی، بهت دست میده. نمیدونی چی میبینی، ولی حس میکنی چیزی هست.
اما انصاف نیست اگر نگیم بخشی از این عظمت، زاییدۀ ذهن ماست. ذهنی که وقتی با دیوارهای ناشناخته روبهرو شد، شروع کرد به ساختن نردبان. نردبانی به اسم ریاضی. این ما بودیم که برای اینکه بفهمیم چقدر باقی مونده، عدد اختراع کردیم. برای اینکه بدونیم کی نوبتمونه، ترتیب ساختیم. برای اینکه بتونیم بگیم فلان چیز چقدره، واحد درست کردیم. ریاضیات غیر اقلیدسی رو نه طبیعت بهمون داد، نه کهکشونا؛ این ما بودیم که گفتیم خط یعنی بین دو نقطه کوتاهترین راه. گفتیم مثلث یعنی سه ضلع. این قراردادها رو ما نوشتیم، روی کاغذهای کاهی، با جوهرهایی که از دلِ تردید بیرون کشیده بودیم.
ما، درست مثل یه نقاش، یه بوم سفید گرفتیم و شروع کردیم به نقاشی جهان. نقطه گذاشتیم، خط کشیدیم، زاویه ساختیم، تابع آفریدیم. ما ساختیم چون میخواستیم بفهمیم. و هر بار که یه ابزار جدید برای فهمیدن خلق کردیم، یه بخشی از ریاضی رو ابداع کردیم. انگار ریاضی، مثل یه رودخونهی روانه که ما فقط مسیرش رو با دستساختههامون شکل دادیم. مثل یه آواز خاموش بود، و ما با الفبایی که خودمون درآوردیم، بهش صدا دادیم.
برای همین هم هست که بعضی بخشهاش شکل خیالپردازی داره. مثل اعداد مختلط، یا دستگاههای مختصات چندبُعدی، یا فرضیههایی که فقط روی کاغذن و هنوز رد یا اثبات نشدن. اینا بیشتر به یه شعر سوررئال میمونن تا به یک قانون طبیعی. اینا زادهی ذهن انسانان، مثل قصههایی که بچهها از تاریکی میسازن. ولی نکتهش اینجاست که حتی اون قصهها هم، گاهی حقیقتی در دل خودشون دارن.
حالا اگه بخوایم روراست باشیم، باید بگیم ریاضی یه جور «نیمهکشف، نیمهابداع» بودنه. انگار یه پازله که بعضی تیکههاش رو از دل هستی پیدا کردیم، بعضی دیگهش رو خودمون تراشیدیم تا جور دربیاد. و شاید همین ترکیب، همین دوگانگی کشف و خلقه که ریاضی رو اینقدر قشنگ کرده. چیزی که هم آینهست، هم قلممو. هم پژواک جهانه، هم خیال ما.