گاهی فکر می‌کنم اسمِ من فقط وقتی زنده می‌شود که خودم صداش بزنم. تا لب باز نکنم و از کسی خبر نگیرم، هیچ ساعتِ دیواری به یاد من زنگ نمی‌زند. انگار تقویم‌ها کورند و فهرستِ مخاطبان، بی‌پدر؛ انگار خاطره‌ام لای گردِ روی قفسه‌ها خوابیده و فقط با نفسِ خودم تکان می‌خورد. چه تلخ است آدم چراغی باشد که تا کلیدش را نگیرند، روشن نشود؛ چه دردناک است که خودت کبریت باشی و هیچ دستی برای شعله کردن نجنبد.

سال‌هاست که من پستچیِ خاموشِ این شهرم؛ نامه‌ها را خودم می‌نویسم، خودم تمبر می‌زنم، خودم می‌برم، و معمولاً خودم هم برمی‌گردانم. اگر پیام بدهم، دری باز می‌شود؛ اگر نپرسم، کسی پنجره را کنار نمی‌زند تا ببیند این کوچه هنوز نفس می‌کشد یا نه. انگار رابطه‌ها چرخی است که فقط با پای من می‌چرخد و بلافاصله که بایستم، طناب از حرکت می‌ایستد و تابِ کهنه وسطِ حیاط، در همان نیمه‌ی هوا معلق می‌ماند.

من بارها نام‌ها را در دل صدا زده‌ام؛ مثل کسی که در راهروهای طولانیِ یک خوابِ بی‌انتها، کلیدها را تک‌تک امتحان می‌کند. درها که باز می‌شوند، لبخند هست، احوال هست، تعارف هست؛ امّا پشت این همه، خالیِ بزرگی چنبره زده که می‌گوید اگر تو نمی‌آمدی، ما یادت نمی‌کردیم. این جمله را هیچ‌کس بلند نمی‌گوید، امّا از لحنِ واژه‌ها می‌چکد؛ از تأخیرِ جواب‌ها، از نقطه‌های اضافه، از شکلک‌های بی‌جان.

گاهی نبودنِ چیزی، درست مثل یک سیاه‌چاله است؛ ساکت، بی‌صدا، اما کشنده. نبودنِ دستی که بی‌دلیل زنگ بزند، نبودنِ پیامی که بی‌بهانه بپرسد «کجایی»، نبودنِ قدمی که به سمتت بیاید، حتی اگر راه را بلد نباشد. همین خلأ است که آرام آرام نفسِ روز را می‌گیرد؛ نه آن‌قدر که بمیری، امّا آن‌قدر که هر صبح، اندکی از خودت را جا بگذاری پشتِ در.

من ساده‌دلانه دفترچه‌ای از خاطرها دارم؛ از بوی نانِ صبح، از سایه‌ی درخت‌های مدرسه، از خنده‌هایی که در کوچه می‌دویدند و به دیوار نمی‌خوردند. این‌ها را نگه داشته‌ام تا وقتی دنیا به یادم نمی‌آورد که بوده‌ام، خودم به خودم شهادت بدهم. شهادت بدهم که روزی کسی با من راه رفته، روزی دستی کنار دستم بوده، روزی صدایی به صدایم گره خورده حتی اگر امروز همه‌ی این‌ها فقط مثل نورِ ستاره‌ای دور، دیر و خسته برسند.

راستش را بخواهید، من هنوز گاهی می‌بخشم و می‌گذرم و دوباره می‌نویسم؛ نه از سرِ بی‌غروری، از سرِ ترسِ خاموشی. می‌ترسم اگر ننویسم، اگر صدا نزنم، اگر کلید را نچرخانم، این خانه برای همیشه تاریک بماند. و باز هم تلخ است که چراغِ خانه‌ی خودت باشی و گرمایت فقط به خودت برسد؛ امّا چه می‌شود کرد؟ بعضی شب‌ها، آدم یا باید شمعِ خودش باشد، یا در سیاهیِ همین سیاه‌چاله گم شود.

2 پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا سوال امنیتی را پاسخ دهید. *