؟
باری، بنده که سالهاست قلم به دست گرفتهام و به خیال خودم از هر دری سخنی گفتهام، دیروز نشستم دفتر و دستکم را زیرورو کردم و به حقیقتی رسیدم که از کشف ینگهدنیا هم عجیبتر بود: هر چه نوشتهام، برای تو نوشتهام.
خیال میکردم دربارهٔ گرانی نان نوشتهام. نگو منظورم دلِ گران تو بود. خیال میکردم از خرابی جادهها شکایت کردهام. نگو گله ی جادهای بود که به در خانه ی تو نمیرسید. حتی آن مقالهٔ مفصل در فواید سیر و پیاز را، که تا امروز جستاری علمی میپنداشتم، حالا که دقیقتر میخوانم، سراسرش اشک است؛ که پیاز هم بیعلت اشک آدم را درنمیآورد.
اهل دل گفتهاند عاشق پروانه است و معشوق شمع. قبول. اما هیچ عارفی نگفته اگر شمع پرده را کشید و گفت حوصلهٔ پروانه ندارد، پروانهٔ بیچاره تکلیفش چیست. برود دور چراغقوهٔ همسایه بچرخد؟ یا بنشیند در کنج اتاق و دیوان حافظ را آنقدر فال بگیرد که خود حافظ هم از رو برود؟
بنده در عمرم دو کار را خوب بلد بودهام: نوشتن و دوست داشتن. و تازه فهمیدهام این دو یک کارند. قلم که دست میگیرم، دلم را روی کاغذ میگذارم. دل که میگیرد، قلم را برمیدارم. تو این میان شدهای مرکبِ این دوات؛ هر چه مینویسم، رنگ تو را دارد.
حالا نشستهام به حسابوکتاب. مستوفیوار. دخل؟ چند صد صفحه. خرج؟ یک دل. سود؟ هیچ. زیان؟ باز هم هیچ. چرا که آنچه در راه دوست برود، در دفتر عاشق زیان نوشته نمیشود. این را هیچ مستوفیای نمیفهمد. عارف میفهمد. عاشق هم.
گلهای نیست. نه از تو، نه از روزگار. روزگار کارش همین است. تو هم لابد کار خودت را داری.
پس اگر روزی این سطور به دستت رسید و خواندی و پوزخندی زدی، عیبی ندارد. همین که خواندی، یعنی یک بار هم که شده، نامه به مقصد رسیده. و اگر نخواندی، باز هم عیبی ندارد. بنده عادت کردهام. همه را برای تو نوشتهام، و تو، مثل همیشه، نامهها را نخوانده زیرِ استکانِ چای گذاشته بودی که میز لک نشود. باری، این هم خودش فایدهای است؛ ادبیات اگر دلی را نلرزاند، دستکم میزی را نجات میدهد.
——————————————————————————————————————————————————————–
تحریر شده بتاریخ دوم آبانماه سنه ی یکهزار و چهارصد و پنج هجری خورشیدی