از زیبا فقط قبض رسید

سر سفره‌ی ناهار بود و سیف‌الله مثل قحطی‌زده‌های جنگ جهانی، قاشق پشت قاشق لقمه‌های غذا را در دهانش مَتپاند. نه با عزت، نه با وقار، نه حتی مثل آدم؛ که ای سگ بریند به اختیار آدم گرسنه. عینهو کامیونِ شن‌کش پر سر و صدا، با دهانی نیمه‌باز، نگاهی رو به بشقاب و سری خمیده، که […]