برای اونایی که چراغ شدن

راستش وقتی نشستم پای The Ron Clark Story، حس کردم دارم یه جور کتابِ قصه میبینم. نه از اون قصههایی که واسه بچهها نوشتهن، از اونایی که یه جاهایی وسطش یهو گلوت میسوزه، یه جایی لبخند میزنی، یه جایی بیاختیار سرت رو تکون میدی و زیر لب میگی: «ایول!» یا «چقدر خوبه این بشر.» راستش […]
وقتی احساس شکست کردم؛ روایت یک ایستگاه تاریک.

گاهی زندگی ما را در میانهی راه متوقف میکند، نه با یک مانع بزرگ و ترسناک، بلکه با سکوتی سنگین و تلخ. نه صدایی برای ادامه هست، نه دلیلی برای بازگشت. انگار ایستادهای وسط بیابانی از “نمیدانمها”. همینجاست که آدم با خودش خلوت میکند، با گذشتهای که ناتمام مانده، با آیندهای که مهآلود است، و […]