حافظه‌ای به رنگ رایحه

گاهی فکر می‌کنم اگر خاطره‌ها بو داشتند، دنیا پر می‌شد از عطرهای عجیب و غریب. بعضی از خاطره‌ها حتماً بوی نان تازه می‌دادند، همان بویی که نصفه‌شب‌ها از نانوایی کوچه به مشام می‌رسید و آدم را بی‌دلیل خوشحال می‌کرد. خاطرات ساده‌ای که هیچ اتفاق بزرگی همراه خود نداشت، اما هنوز وقتی به یادشان می‌افتم، یک […]

راهی خاموش

راه باریکی در تاریکی با نوری کم‌جان در انتها؛ استعاره‌ای از دلتنگیِ یک‌طرفه.

گاهی فکر می‌کنم اسمِ من فقط وقتی زنده می‌شود که خودم صداش بزنم. تا لب باز نکنم و از کسی خبر نگیرم، هیچ ساعتِ دیواری به یاد من زنگ نمی‌زند. انگار تقویم‌ها کورند و فهرستِ مخاطبان، بی‌پدر؛ انگار خاطره‌ام لای گردِ روی قفسه‌ها خوابیده و فقط با نفسِ خودم تکان می‌خورد. چه تلخ است آدم […]

۱۹ هم قطار

خبر کشته شدنشون دو روز پیش به دستم رسید ۱۹ سرباز در سانحه رانندگی اتوبوس جان باختند … واقعا عذاب دهنده بود من تاحالا تو مراسم کسی، برای فوت کسی گریه نکردم. گریم نمیگرفته، اما همیشه دلم واسه سربازا سوخته و اینکه خودمم سربازم خب بدیهی بیشتر درکشون می کنم. درسته که پسرا وقتی از […]

می نوازمش

مینوازمش … سنتورم را می گویم امروز با جانم می نوازمش از امروز تا لحظه آخر با سوز دلم می نوازم سوز حرفی که نفهمیدی … داغ دوری  که برای تو سرد شد روی تک تک مضراب هایم پیاده میکنم ازامروز با آتش دل می نوازمش تا هفتمین آسمان هنوز جنگی درنگرفته، اما من جنگ […]

دلتنگ

دلم هوس سوز های وحشیانه زمستان را کرده شبهایی که صورتم از خیل تندباد و تیغ سردش، سرخ و بی حس می شد همان شب ها که دست در جیب و صورتم به گریبان است و با بازدم نفسم کمی خودم را گرم می کنم و در خیابان قدم زنان به زندگی شاد دیگران می نگرم، […]