حافظهای به رنگ رایحه

گاهی فکر میکنم اگر خاطرهها بو داشتند، دنیا پر میشد از عطرهای عجیب و غریب. بعضی از خاطرهها حتماً بوی نان تازه میدادند، همان بویی که نصفهشبها از نانوایی کوچه به مشام میرسید و آدم را بیدلیل خوشحال میکرد. خاطرات سادهای که هیچ اتفاق بزرگی همراه خود نداشت، اما هنوز وقتی به یادشان میافتم، یک […]
وقتی احساس شکست کردم؛ روایت یک ایستگاه تاریک.

گاهی زندگی ما را در میانهی راه متوقف میکند، نه با یک مانع بزرگ و ترسناک، بلکه با سکوتی سنگین و تلخ. نه صدایی برای ادامه هست، نه دلیلی برای بازگشت. انگار ایستادهای وسط بیابانی از “نمیدانمها”. همینجاست که آدم با خودش خلوت میکند، با گذشتهای که ناتمام مانده، با آیندهای که مهآلود است، و […]