راهی خاموش

راه باریکی در تاریکی با نوری کم‌جان در انتها؛ استعاره‌ای از دلتنگیِ یک‌طرفه.

گاهی فکر می‌کنم اسمِ من فقط وقتی زنده می‌شود که خودم صداش بزنم. تا لب باز نکنم و از کسی خبر نگیرم، هیچ ساعتِ دیواری به یاد من زنگ نمی‌زند. انگار تقویم‌ها کورند و فهرستِ مخاطبان، بی‌پدر؛ انگار خاطره‌ام لای گردِ روی قفسه‌ها خوابیده و فقط با نفسِ خودم تکان می‌خورد. چه تلخ است آدم […]

درد …

    همیشه معتقد بودم آخرش یکی هست که باهاش از هرچی درده تو وجودم صحبت کنم … همش رو بگم تا سبک بشم … تا اون شخص اومد تو زندگیم و خواستم تازه شروع به صحبت کردن کنم و این سکوت چندین ساله رو تمومش کنم … یهو با خودم گفتم چرا باید با […]