وقتی احساس شکست کردم؛ روایت یک ایستگاه تاریک.

گاهی زندگی ما را در میانهی راه متوقف میکند، نه با یک مانع بزرگ و ترسناک، بلکه با سکوتی سنگین و تلخ. نه صدایی برای ادامه هست، نه دلیلی برای بازگشت. انگار ایستادهای وسط بیابانی از “نمیدانمها”. همینجاست که آدم با خودش خلوت میکند، با گذشتهای که ناتمام مانده، با آیندهای که مهآلود است، و […]
ویل

اوقاتی هم هستند که برایتان نگویم، مثل سکته مغزی آدم را فلج می کند. مثلا من امروز وسط کارم بودم و مشغول بازرسی ،یکهو با نفسی که کشیدم انگار بجای اکسیژن، غم وارد ششهایم شد و طوری مرا درگیر کرد که کافر نشنود مسلم نبیند. هر کسی آن لحظه من را ببیند بی برو برگرد […]
تنیده

یک وقت هایی هست که همه چیز عالیست! آسمانت آبی، چه چه گنجشککانت به هوا و لبت خندان! یک وقت هایی هست که غروب سری به تو میزند! دلت میگیرد، چشمانت نیم باز می شود، تا ۵۰% نفس کشیدن فراموشت می شود، شاید چهار قطره اشک هم ریختی، نریختی هم جهنم. کارهایی هستند که جانت […]