حافظه‌ای به رنگ رایحه

گاهی فکر می‌کنم اگر خاطره‌ها بو داشتند، دنیا پر می‌شد از عطرهای عجیب و غریب. بعضی از خاطره‌ها حتماً بوی نان تازه می‌دادند، همان بویی که نصفه‌شب‌ها از نانوایی کوچه به مشام می‌رسید و آدم را بی‌دلیل خوشحال می‌کرد. خاطرات ساده‌ای که هیچ اتفاق بزرگی همراه خود نداشت، اما هنوز وقتی به یادشان می‌افتم، یک […]

گیج نوشت؛ در مرکز تاریکی

نمایی واقعی و شگفت‌انگیز از یک سیاهچاله که یک منظومه ستاره‌ای را به درون خود می‌بلعد

گاهی نبودنِ چیزی، درست مثل یک سیاه‌چاله است؛ ساکت، بی‌صدا، اما کشنده.نه صدایی از خودش دارد، نه نشانی از حضور، اما در سکوتش، هرچه را که نزدیک شود، آرام‌آرام می‌بلعد. انگار خلأیی که ساخته، قوانین خودش را دارد؛ قوانینی که نه در کتاب‌های فیزیک نوشته شده‌اند و نه در ذهن انسان‌های ساده‌دل جای می‌گیرند. من […]