حافظه‌ای به رنگ رایحه

گاهی فکر می‌کنم اگر خاطره‌ها بو داشتند، دنیا پر می‌شد از عطرهای عجیب و غریب. بعضی از خاطره‌ها حتماً بوی نان تازه می‌دادند، همان بویی که نصفه‌شب‌ها از نانوایی کوچه به مشام می‌رسید و آدم را بی‌دلیل خوشحال می‌کرد. خاطرات ساده‌ای که هیچ اتفاق بزرگی همراه خود نداشت، اما هنوز وقتی به یادشان می‌افتم، یک […]

راهی خاموش

راه باریکی در تاریکی با نوری کم‌جان در انتها؛ استعاره‌ای از دلتنگیِ یک‌طرفه.

گاهی فکر می‌کنم اسمِ من فقط وقتی زنده می‌شود که خودم صداش بزنم. تا لب باز نکنم و از کسی خبر نگیرم، هیچ ساعتِ دیواری به یاد من زنگ نمی‌زند. انگار تقویم‌ها کورند و فهرستِ مخاطبان، بی‌پدر؛ انگار خاطره‌ام لای گردِ روی قفسه‌ها خوابیده و فقط با نفسِ خودم تکان می‌خورد. چه تلخ است آدم […]