حافظهای به رنگ رایحه

گاهی فکر میکنم اگر خاطرهها بو داشتند، دنیا پر میشد از عطرهای عجیب و غریب. بعضی از خاطرهها حتماً بوی نان تازه میدادند، همان بویی که نصفهشبها از نانوایی کوچه به مشام میرسید و آدم را بیدلیل خوشحال میکرد. خاطرات سادهای که هیچ اتفاق بزرگی همراه خود نداشت، اما هنوز وقتی به یادشان میافتم، یک […]
راهی خاموش

گاهی فکر میکنم اسمِ من فقط وقتی زنده میشود که خودم صداش بزنم. تا لب باز نکنم و از کسی خبر نگیرم، هیچ ساعتِ دیواری به یاد من زنگ نمیزند. انگار تقویمها کورند و فهرستِ مخاطبان، بیپدر؛ انگار خاطرهام لای گردِ روی قفسهها خوابیده و فقط با نفسِ خودم تکان میخورد. چه تلخ است آدم […]
گیج نوشت؛ در مرکز تاریکی

گاهی نبودنِ چیزی، درست مثل یک سیاهچاله است؛ ساکت، بیصدا، اما کشنده.نه صدایی از خودش دارد، نه نشانی از حضور، اما در سکوتش، هرچه را که نزدیک شود، آرامآرام میبلعد. انگار خلأیی که ساخته، قوانین خودش را دارد؛ قوانینی که نه در کتابهای فیزیک نوشته شدهاند و نه در ذهن انسانهای سادهدل جای میگیرند. من […]
کجا تموم میشه عدد π؟ کجا شروع میشه خیال؟

راستش همه چیز از یه کلیپ اینستاگرامی شروع شد. نشسته بودم بیهدف اسکرول میزدم، که یکی گفت: “ریاضی ابداع شده یا کشف شده؟” و خب… رفت توی مغزم مثل یک معادلهی حلنشده، مثل یه سؤال بیپاسخ. سالهاست معادلهای حل نکردهم، اما این سؤال یه دعوت بود برای فکر کردن، برای کندوکاو توی لایههای هستی. اصلاً […]
برای اونایی که چراغ شدن

راستش وقتی نشستم پای The Ron Clark Story، حس کردم دارم یه جور کتابِ قصه میبینم. نه از اون قصههایی که واسه بچهها نوشتهن، از اونایی که یه جاهایی وسطش یهو گلوت میسوزه، یه جایی لبخند میزنی، یه جایی بیاختیار سرت رو تکون میدی و زیر لب میگی: «ایول!» یا «چقدر خوبه این بشر.» راستش […]
از زیبا فقط قبض رسید

سر سفرهی ناهار بود و سیفالله مثل قحطیزدههای جنگ جهانی، قاشق پشت قاشق لقمههای غذا را در دهانش مَتپاند. نه با عزت، نه با وقار، نه حتی مثل آدم؛ که ای سگ بریند به اختیار آدم گرسنه. عینهو کامیونِ شنکش پر سر و صدا، با دهانی نیمهباز، نگاهی رو به بشقاب و سری خمیده، که […]
چیزی شبیه نور، چیزی شبیه درد …

بعضی حسها مثل نور ستارهان. از جایی دور، خیلی دور، از قلب چیزی که سالها پیش خاموش شده، هنوز به چشم میرسن. میدرخشن، بدون اینکه بدونن دیده میشن، بدون اینکه بدونن هنوز توی دل کسی زندهان. من با چنین نوری زندگی میکنم، با چیزی که شاید تموم شده، اما هنوز حضورش رو هر شب حس […]
لوسی

نمیدونم دقیقاً چی شد که دوباره سراغ فیلم Lucy رفتم. شاید بخاطر این بود که مغزم خسته بود، یا شاید بخاطر اینکه ناخودآگاهم دنبالهی چیزی میگشت که واقعاً باهاش حرف بزنه. Lucy رو قبلاً هم دیده بودم، ولی نه اینطوری. نه وقتی ذهنم مثل اتاقی تاریک بود که گوشههاش پر از سوال شده. این بار، […]
وقتی احساس شکست کردم؛ روایت یک ایستگاه تاریک.

گاهی زندگی ما را در میانهی راه متوقف میکند، نه با یک مانع بزرگ و ترسناک، بلکه با سکوتی سنگین و تلخ. نه صدایی برای ادامه هست، نه دلیلی برای بازگشت. انگار ایستادهای وسط بیابانی از “نمیدانمها”. همینجاست که آدم با خودش خلوت میکند، با گذشتهای که ناتمام مانده، با آیندهای که مهآلود است، و […]
برعکس خاطرات | قسمت دوم

درست به خاطرم نمانده، یا پایان سال دوم دبیرستان است یا سال سوم! همانطور که ملاحظه میفرمایید دماغی داشتم هر روز از روز قبلش بزرگتر می شد و همگی معتقد بودند بخاطر بلوغست، ای خبر مرگ این بلوغ را بیاورند که آسایش و شب و روز برایم نگذاشته بود. دست خط خرچنگ قورباغه ی روی […]