بذارید از همون اول صادق باشم: من آدم مهمی نیستم. نه فیلسوفم، نه عارف، نه حتی اون آدمیام که کتابهای فلسفی رو تا آخر میخونه. من اون کسیم که کتاب فلسفی رو باز میکنه، دو صفحه میخونه، میبنده، میگه «عمیق بود» و میره چایی دم میکنه.
البته اگه راستشو بخواید، ترجیح میدادم به جای فلسفه، طلا داشته باشم. طلا خوبه. طلا حلال مشکلاته. آدم با طلا راحتتره. من هم دنبال طلام — ولی طلا گرونه و دستم بهش نمیرسه. پس به اجبار رفتم سراغ فلسفه. که ارزونتره. که البته اونم گرون تموم میشه، فقط به شکل دیگهای.
محمد زکریای رازی، طبیب و دانشمند بزرگ ، قهرمانی ملی بود. بیمارستان ساخت، کتاب نوشت، آبله رو از سرخک تشخیص داد. (بله! بله! اون لامصب رو هم کشف کرد!) آدمی که فقط با نگاه کردن به مریض میفهمید چشه — یه چیزی که خیلی از دکترای الان هم بعد از ده تا آزمایش نمیفهمن.
ولی یه بخشی از زندگی رازی هست که کمتر بهش میپردازیم: رازی دنبال کیمیا بود. دنبال تبدیل مس به طلا.
سالها! با همهی اون عقل و دانش و تجربهای که داشت.
حالا من میخوام از رازی دفاع کنم.
چون هنوز هستن کسایی که میگن: «طلا که آدم رو خوشبخت نمیکنه.» این حرف رو معمولاً آدمهایی میزنن که یا طلا دارن، یا هیچوقت کرایهی خونه ندادن. طلا خوبه، پول خوبه، امنیت مالی خوبه، رازی این رو میدونست — آدم باهوشی بود.
مشکل رازی این نبود که دنبال طلا بود. مشکلش اینه که موفق نشد. وگرنه اگه میشد مس رو به طلا تبدیل کرد، من الان اینجا ننشسته بودم دربارهی چایی بنویسم — رفته بودم یه کوه مس خریده بودم. البته شاید دیگه مثل الان قمیت مس از بقیه فلزات پایین تر نبود و دوباره من باید از نبود مس چسناله می کردم!
ولی نشد. نه برای رازی، نه برای بقیهی کیمیاگرا، نه برای من که چند باری توی بازار بورس امتحان کردم که همونقدر علمی بود. پس آدم باید یه آرزوی جایگزین پیدا کنه.
من پیدا کردم.
چاییای که هرگز تموم نشه.
شما اونجا نشستید. هوا سرده یا هوا گرمه، که الان هم بیشتر یه جورایی گرمه و داغ! چون چایی برای هوای گرم بهتر میچسبه. یه کتاب روی میزه، یا موسیقی داره پخش میشه، یا فقط یه سکوتیه که برای یه بار توی زندگی سکوتِ خوبیه. نه اون نوع سکوتی که آدم نگران میشه. نه اون نوع سکوتی که یعنی منتظر یه خبر بدی.
یه سکوت آدمیزادی.
دست میبری به فنجون.
خالیه. ( ای سگ برینه به این زندگی! آروم باش سید … )
توی اون لحظه، تمام فلسفهی بشر توی یه سوال خلاصه میشه: چرا؟ چرا باید تموم بشه؟ کدوم قانون فیزیکی، کدوم دسیسهی پنهون جهانی، کدوم آدم بیذوقی تصمیم گرفته که فنجون چایی آدم باید تموم بشه؟
کانت میگفت: «دو چیز منو پر از شگفتی میکنه: آسمون پرستارهی بالای سرم، و قانون اخلاقی درونم.» من به کانت احترام میذارم، ولی کانت ظاهرا چایی خور نبوده چون اگه بود مینوشت: «سه چیز منو پر از شگفتی میکنه: آسمون، قانون اخلاقی، و چایی ای که تموم نشه.»
البته کانت توی کونیگسبرگ زندگی میکرد و هیچوقت از شهرش بیرون نرفت. آدمی که هیچوقت جای دیگهای نرفته، نمیدونه چایی خوب چقدر ارزش داره. بیچاره!
تصور کنید رازی کنارم نشسته. عباش از گرد آزمایشگاه پره، یه لکهی مشکوک روی شبوارشه که ترجیح میدم نپرسم از کجاست، ولی چشماش برق میزنه.
میگم: «استاد، چرا دنبال طلا بودی؟»
میگه: «چون طلا قدرت میده. آزادی میده. با طلا میشه زندگی کرد.»
میگم: «راست میگی.»
تعجب میکنه. انگار انتظار داشت بگم «نه، طلا مهم نیست.» نه آقا من اگه حوصله ی حرف زدن داشتم حال و روزم جور دیگه ای بود.
میگم: «راست میگی، طلا خوبه. منم دنبالشم. ولی گرونه و دستم نمیرسه. دست تو هم نرسید. پس حالا چیکار کنیم؟»
یه لحظه فکر میکنه.
میگم: «من یه راهحل پیدا کردم.»
میگه: «چی؟»
میگم: «چاییای که هرگز تموم نشه.»
نگام میکنه. طولانی. عاقل اندر سفیه که آخه گوساله چایی رو چه به کیمیا؟!
بعد میگه: «این… این که دیگه کیمیا نیست.»
میگم: «نه. ولی دستکم چایی رو میشه دم کرد. مس روکه نشد تبدیل کنی.»
فکر میکنم رازی بعد از یه مکث طولانی میگفت: «سالها وقت داشتم این رو کشف کنم.»
میگفتم: «میدونم. ولی لااقل بیمارستان ساختی. من تا حالا هیچی نساختم.»
یکی ممکنه بگه: «اگه چایی تموم نشه، دیگه مزهشو نمیفهمی.»
این حرف منطقیه. من احترام میذارم. ولی یه مثال نقض دارم: آیا کسی از اکسیژن سیر میشه؟ آیا کسی میگه «آه، خسته شدم از نفس کشیدن»؟ نه. پس چرا برای چایی این قانون نباشه؟
جوابش اینه که چایی باید تموم بشه تا قدرشو بدونیم. قبول. ولی آیا نمیشد این درسِ مهم زندگی رو یه جور دیگه یاد میدادن؟ مثلاً یه دورهی آموزشی؟ یه پادکست؟ باید حتماً فنجونمو خالی میکردن؟
یکی دیگه ممکنه بگه: «خب برو یه فلاسک بخر. چایی رو توش بریز. گرم میمونه.»
بله. درسته. ولی فلاسک هم تموم میشه. اون هم آخرش خالی میشه. فقط دیرتر. این مثل اینه که بگی «نگران مرگ هستی؟ خب دیرتر بمیر.» ممنونم. مفید بود.
ولی بذارین یه چیزی بگم که کمتر فلسفیه و بیشتر واقعیه.
ما الان توی یه دورهای زندگی میکنیم که سخته. نه یه جور سخت که هزار جور سخته. بیرون از کشور یه دشمنی هست که نگرانیم. داخل کشور هم یه چیزایی هست که نگرانیم. آدم نمیدونه از کدوم طرف بترسه اول. مثل کسی که هم موش داره هم گربه، و هر دو تا هم باهاش قهرن.
توی همچین روزایی، وقتی آدم یه لحظهی خوب پیدا میکنه مثل یه فنجون چایی، یه آفتاب بعدازظهری، یه خنده با یه دوست ، اون ترس که «نکنه این لحظه تموم بشه» دیگه فقط فلسفه نیست. واقعیه. چون میدونیم که گوشیمون زنگ میخوره. میدونیم که خبری میاد. میدونیم که این آرامش رو داریم قرض میگیریم از فردا.
رازی میخواست طلا داشته باشه تا آزاد باشه. من میفهمم. چون آدم وقتی نگرانه، وقتی زندگیش سخته، اول دنبال امنیته. دنبال یه پایهی محکمه. و طلا اون پایهی محکمه . البته اگه داشته باشی …
ولی وقتی نداری؟ وقتی دستت بهش نمیرسه؟
میشینی. یه فنجون چایی دم میکنی. و یاد میگیری که این فنجون، همین الان، مال توئه. این لحظه مال توئه. هیچکس نمیتونه بگیردش.
حداقل تا وقتی که تموم نشده.
چایی به من یاد داد که صبر کنم. چایی که دم نکشیده باشه، تلخه. این یه حقیقت زندگیه که هیچ کتاب خودشناسیای اینقدر ساده نگفته. البته کتابهای خودشناسی معمولاً یه چیز ساده رو ۳۰۰ صفحه توضیح میدن، پس شاید بهشون نگفتن.
چایی به من یاد داد که دما مهمه. نه همیشه داغ، نه همیشه ولرم. هر لحظه دمای خودشو داره. وقتی عصبانی هستی، چایی داغ میخوای. وقتی خستهای، ولرمتر. وقتی فکر میکنی، آروم آروم سرد میشه و تو هم آروم میشی.
چایی به من یاد داد که ظرف مهمه. یه فنجون درست، اونقدر که بشه باهاش بکم فکر کرد . یه فنجونی که دستتو گرم کنه، که وقتی نگاهش میکنی حس کنی خونهای. این رو هیچ معمار بزرگی اینقدر صریح نگفته. معمارا معمولاً دربارهی «فضای وجودی» حرف میزنن که سردرد میگیری.
و از همه مهمتر: چایی به من یاد داد که بعضی چیزا باید با آدم باشن . برای اینکه خوبه برای اینکه گرمه، برای اینکه «هستن». وقتی دستت دور یه فنجون چایی گرمه، یه چیزی توی مغزت میگه: «الان اینجام. الان زندهام. الان این لحظه مال منه.»
توی روزایی که خیلی چیزا مال آدم نیست، این فنجون یه قطعهی کوچیکیه که مال توئه.
پس کیمیای واقعی چیه؟
رازی اشتباه نمیکرد که دنبال طلا بود. اشتباهش فقط اینه که مس تبدیل به طلا نمیشه — وگرنه همهمون میرفتیم دنبالش. اگه میشد، میرفتیم. جدی میگم.
ولی یه چیزی هست که میشه: میشینی. چایی دم میکنی — درست، با حوصله. میذاری دم بکشه. یه فنجون میریزی. اول بخارشو نگاه میکنی. بعد یه جرعه میخوری.
توی اون لحظه، مس تبدیل به طلا شده. بدون هیچ فرمول شیمیایی! چون تو اونجا بودی. حاضر بودی. توی لحظه بودی.
و وقتی تموم شد؟
بلند میشی. چایی دیگهای دم میکنی.
کیمیای واقعی اینه! نه ساختن چیزی که هرگز تموم نشه، بلکه دونستن اینکه هر بار تموم شد، میتونی از نو شروع کنی.
رازی دنبال تبدیل مس به طلا بود و حق داشت. من دنبال چاییم که هرگز تموم نشه و منم حق دارم. شاید هر دومون دنبال یه چیز بودیم: یه لحظه که کافی باشه. یه لحظه که بمونه.
ولی خب…
چاییم تموم شد. باید برم دم کنم.