راهی خاموش

راه باریکی در تاریکی با نوری کم‌جان در انتها؛ استعاره‌ای از دلتنگیِ یک‌طرفه.

گاهی فکر می‌کنم اسمِ من فقط وقتی زنده می‌شود که خودم صداش بزنم. تا لب باز نکنم و از کسی خبر نگیرم، هیچ ساعتِ دیواری به یاد من زنگ نمی‌زند. انگار تقویم‌ها کورند و فهرستِ مخاطبان، بی‌پدر؛ انگار خاطره‌ام لای گردِ روی قفسه‌ها خوابیده و فقط با نفسِ خودم تکان می‌خورد. چه تلخ است آدم […]

گیج نوشت؛ در مرکز تاریکی

نمایی واقعی و شگفت‌انگیز از یک سیاهچاله که یک منظومه ستاره‌ای را به درون خود می‌بلعد

گاهی نبودنِ چیزی، درست مثل یک سیاه‌چاله است؛ ساکت، بی‌صدا، اما کشنده.نه صدایی از خودش دارد، نه نشانی از حضور، اما در سکوتش، هرچه را که نزدیک شود، آرام‌آرام می‌بلعد. انگار خلأیی که ساخته، قوانین خودش را دارد؛ قوانینی که نه در کتاب‌های فیزیک نوشته شده‌اند و نه در ذهن انسان‌های ساده‌دل جای می‌گیرند. من […]

چیزی شبیه نور، چیزی شبیه درد …

بعضی حس‌ها مثل نور ستاره‌ان. از جایی دور، خیلی دور، از قلب چیزی که سال‌ها پیش خاموش شده، هنوز به چشم می‌رسن. می‌درخشن، بدون اینکه بدونن دیده می‌شن، بدون اینکه بدونن هنوز توی دل کسی زنده‌ان. من با چنین نوری زندگی می‌کنم، با چیزی که شاید تموم شده، اما هنوز حضورش رو هر شب حس […]

برعکس خاطرات | قسمت دوم

درست به خاطرم نمانده، یا پایان سال دوم دبیرستان است یا سال سوم! همانطور که ملاحظه میفرمایید دماغی داشتم هر روز از روز قبلش بزرگتر می شد و همگی معتقد بودند بخاطر بلوغست، ای خبر مرگ این بلوغ را بیاورند که آسایش و شب و روز برایم نگذاشته بود. دست خط خرچنگ قورباغه ی روی […]

بر عکس خاطرات | قسمت نخست

احتمالا اولین چیزی که بعد از دیدت این عکس در ذهن شما می آید این است که بنده درحال رقص برای حضار هستم و احتمالا مراسم هم چیزی جشن مانند است. اما خیر! همه چیز متفاوت از آن است … اینجا دوازدهم آذرماه سنه یکهراز و سیصد و نود و سه هجری خورشیدیست! همانطور که […]

ویل

اوقاتی هم هستند که برایتان نگویم، مثل سکته مغزی آدم را فلج می کند. مثلا من امروز وسط کارم بودم و مشغول بازرسی ،یکهو با نفسی که کشیدم انگار بجای اکسیژن، غم وارد ششهایم شد و طوری مرا درگیر کرد که کافر نشنود مسلم نبیند. هر کسی آن لحظه من را ببیند بی برو برگرد […]

کوله بار ۹۹

سلام اعتراف می کنم سال ۹۹ با اختلاف متغیرترین سال عمرم بوده! و تجربیات فوق العاده ای به دست آوردم. البته در کنارش دردسرهای فراوانی رو متحمل شدم و یه جورایی الان که اول سال ۱۴۰۰ ایستادم و دارم این متن رو می نویسم، کاملا درک میکنم یک آدم قوی ترم و میتونم رد زخم […]

سیزده ماه در یک سنگر | افق کوروش

افق کوروش

از اوایل سال ۹۹ هست که دیگه به اینجا سر نزدم! زمان چقدر سریع میره. انگار نه انگار که همین دیروز بود که در افق کوروش استخدام شدم و الان بیشتر از یک سال از اشتغال من در این مجموعه سپری میشه. یادم نمیره روز اولی پام رو گذاشتم داخل شعبه و خودمو معرفی کردم […]

این روزها نبشت …

مدتی میشه که خیلی دیر به دیر میام اینجا و دیگه اصلا برنامه ریزی قدیم خودم رو ندارم! راستش یکی دو ماهی میشه که در فروشگاه های زنجیره ای افق کوروش مشغول به کار شدم و نگم براتون که هرچی تو مغازه ی خودم لش بودم و منفعل، اینجا تو محل کار جدیدم سه نقطه […]