گاهی نبودنِ چیزی، درست مثل یک سیاه‌چاله است؛ ساکت، بی‌صدا، اما کشنده.
نه صدایی از خودش دارد، نه نشانی از حضور، اما در سکوتش، هرچه را که نزدیک شود، آرام‌آرام می‌بلعد. انگار خلأیی که ساخته، قوانین خودش را دارد؛ قوانینی که نه در کتاب‌های فیزیک نوشته شده‌اند و نه در ذهن انسان‌های ساده‌دل جای می‌گیرند.

من مانده‌ام با همین خلأ، با همین جاذبه‌ نامرئی که هر بار می‌خواهم فاصله بگیرم، دوباره می‌کشدَم سمت خودش. درست مثل مدار یک سیاره سرگردان که راهش را گم کرده، اما هنوز اسیر کشش یک خورشید خاموش است. گاهی به ریاضیات فکر می‌کنم، به اینکه شاید بتوان برای این حس، فرمولی پیدا کرد؛ اما مگر می‌شود معادله‌ای نوشت برای چیزی که نه جرم دارد، نه شکل، نه زمان؟

در شب‌های رصد، وقتی به آسمان نگاه می‌کنم، می‌فهمم که این حس، چیزی میان نجوم و فلسفه است. میان فاصله‌ی ستاره‌هایی که هرگز به هم نمی‌رسند، و نوری که سال‌هاست خاموش شده اما هنوز سفرش را ادامه می‌دهد. بعضی خاطره‌ها هم همین‌اند؛ سال‌ها پیش تمام شده‌اند، اما هنوز به چشم ما می‌درخشند، و ما با حماقت شیرین‌مان باور می‌کنیم که زنده‌اند.

شاید هیچ‌وقت این نبودن پر نشود، همان‌طور که هیچ‌وقت نمی‌توان سیاه‌چاله را با نور پُر کرد. اما یاد گرفته‌ام که کنارش زندگی کنم. درست مثل ستاره‌هایی که در حاشیه‌ی یک سیاه‌چاله، مدارشان را پیدا می‌کنند. شاید راز بقا همین باشد؛ پذیرفتنِ جاذبه‌ای که رهایت نمی‌کند، و ادامه دادنِ مسیر، حتی وقتی می‌دانی هرچقدر هم بروی، باز کشیده می‌شوی به سمت مرکز آن تاریکی آرام.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا سوال امنیتی را پاسخ دهید. *