راهی خاموش

راه باریکی در تاریکی با نوری کم‌جان در انتها؛ استعاره‌ای از دلتنگیِ یک‌طرفه.

گاهی فکر می‌کنم اسمِ من فقط وقتی زنده می‌شود که خودم صداش بزنم. تا لب باز نکنم و از کسی خبر نگیرم، هیچ ساعتِ دیواری به یاد من زنگ نمی‌زند. انگار تقویم‌ها کورند و فهرستِ مخاطبان، بی‌پدر؛ انگار خاطره‌ام لای گردِ روی قفسه‌ها خوابیده و فقط با نفسِ خودم تکان می‌خورد. چه تلخ است آدم […]

گیج نوشت؛ در مرکز تاریکی

نمایی واقعی و شگفت‌انگیز از یک سیاهچاله که یک منظومه ستاره‌ای را به درون خود می‌بلعد

گاهی نبودنِ چیزی، درست مثل یک سیاه‌چاله است؛ ساکت، بی‌صدا، اما کشنده.نه صدایی از خودش دارد، نه نشانی از حضور، اما در سکوتش، هرچه را که نزدیک شود، آرام‌آرام می‌بلعد. انگار خلأیی که ساخته، قوانین خودش را دارد؛ قوانینی که نه در کتاب‌های فیزیک نوشته شده‌اند و نه در ذهن انسان‌های ساده‌دل جای می‌گیرند. من […]

از زیبا فقط قبض رسید

سر سفره‌ی ناهار بود و سیف‌الله مثل قحطی‌زده‌های جنگ جهانی، قاشق پشت قاشق لقمه‌های غذا را در دهانش مَتپاند. نه با عزت، نه با وقار، نه حتی مثل آدم؛ که ای سگ بریند به اختیار آدم گرسنه. عینهو کامیونِ شن‌کش پر سر و صدا، با دهانی نیمه‌باز، نگاهی رو به بشقاب و سری خمیده، که […]

چیزی شبیه نور، چیزی شبیه درد …

بعضی حس‌ها مثل نور ستاره‌ان. از جایی دور، خیلی دور، از قلب چیزی که سال‌ها پیش خاموش شده، هنوز به چشم می‌رسن. می‌درخشن، بدون اینکه بدونن دیده می‌شن، بدون اینکه بدونن هنوز توی دل کسی زنده‌ان. من با چنین نوری زندگی می‌کنم، با چیزی که شاید تموم شده، اما هنوز حضورش رو هر شب حس […]

لوسی

نمی‌دونم دقیقاً چی شد که دوباره سراغ فیلم Lucy رفتم. شاید بخاطر این بود که مغزم خسته بود، یا شاید بخاطر اینکه ناخودآگاهم دنباله‌ی چیزی می‌گشت که واقعاً باهاش حرف بزنه. Lucy رو قبلاً هم دیده بودم، ولی نه اینطوری. نه وقتی ذهنم مثل اتاقی تاریک بود که گوشه‌هاش پر از سوال شده. این بار، […]

وقتی احساس شکست کردم؛ روایت یک ایستگاه تاریک.

گاهی زندگی ما را در میانه‌ی راه متوقف می‌کند، نه با یک مانع بزرگ و ترسناک، بلکه با سکوتی سنگین و تلخ. نه صدایی برای ادامه هست، نه دلیلی برای بازگشت. انگار ایستاده‌ای وسط بیابانی از “نمی‌دانم‌ها”. همین‌جاست که آدم با خودش خلوت می‌کند، با گذشته‌ای که ناتمام مانده، با آینده‌ای که مه‌آلود است، و […]

برعکس خاطرات | قسمت دوم

درست به خاطرم نمانده، یا پایان سال دوم دبیرستان است یا سال سوم! همانطور که ملاحظه میفرمایید دماغی داشتم هر روز از روز قبلش بزرگتر می شد و همگی معتقد بودند بخاطر بلوغست، ای خبر مرگ این بلوغ را بیاورند که آسایش و شب و روز برایم نگذاشته بود. دست خط خرچنگ قورباغه ی روی […]

بر عکس خاطرات | قسمت نخست

احتمالا اولین چیزی که بعد از دیدت این عکس در ذهن شما می آید این است که بنده درحال رقص برای حضار هستم و احتمالا مراسم هم چیزی جشن مانند است. اما خیر! همه چیز متفاوت از آن است … اینجا دوازدهم آذرماه سنه یکهراز و سیصد و نود و سه هجری خورشیدیست! همانطور که […]

داستان از این قرار است که | آغاز

کاملا واضح و بدیهی هست که هر چیزی در اطراف ما آغازی داشته و صد البته مطالعه در خصوص علتش و منشا و آغازش برای درک اینکه چطور جهان به شکل امروزی خودش درومده خیلی ضروریه. این همچنین اولین قدم به سمت گشت و گذار در تغییراتی هست که با گذشت زمان، در تکامل هرچیزی […]

داستان از این قرار است که | تقارن و پایستگی

با مفهوم تقارن در طبیعت آشنا هستین؟ راستش خودمم اولین بار بود که این اصطلاح به چشمم خورد و البته از اون دسته افرادی هستم که همیشه از تقارن تو زندگیم استقبال کردم و بهش علاقه دارم. تقارن در طبیعت نقش مهمی رو در هویت بخشی به قوانین طبیعت بازی می کنه. مثلا همین توانایی […]